تبليغاتX
روزنامه دانشجویی کیان

روزنامه دانشجویی کیان

این وبلاگ مطالب روزنامه کیان را در اختیار شما قرار می دهد

دل من ! باز مثل سابق باش
 با همان شور و حال عاشق باش 
 

مهر می ورز و دم غنیمت دان
 عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تا که کاسه ات را عشق
 از میان همه تو لایق باش 
 

خواستی عقل هم اگر باشی
 عقل سرخ گل شقایق باش 
 

شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش 
 

بار پارو و لنگر و سکان
 بفکن و دور از این علایق باش 
                                                 

                                                  هیچ باد مخالف اینجا نیست
                                                   با همه بادها موافق باش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:35  توسط فرشید نادری  | 

سلام

بعد از چند ماه اینو نوشتم که بگم هنوز این اتش خاموش نشده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:49  توسط فرشید نادری  | 

پرنده ي مهاجر

 اي پرنده ي مهاجر
 اي پر از شهوت رفتن
 فاصله قد يه دنياست
 بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرك ها
من تو فكر گله مونم
 تو پي عطر گل سرخ
 من به فكر بوي نونم
 دنياي تو بي نهايت
همه جاش مهموني نور
 دنياي من يه كف دست
 روي سقف سرد يك گور
 من دارم تو نقب شب جون مي كنم
 تو داري از پريا قصه مي گي
 من توي پيله ي وحشت مي پوسم
 واسه م از پرنده ها قصه مي گي
كوچه پسكوچه ي خاكي
در و ديوار شكسته
 آدماي روستايي
با پاهاي پينه بسته
پيش تو ، يه عكس تازه ست
 واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه ست
 توي يه ده صميمي
 واسه من اما عذابه
 مثل حس كردن وحشت
 مثل درگيري خورشيد
 با طلسم ديو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون مي كنم
 تو داري از پريا قصه مي گي 

 

                                                                      ايرج جنتی عطايی

                                           

بالای صفحه 

ايرج جنتی عطايی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:34  توسط فرشید نادری  | 

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:17  توسط فرشید نادری  | 

كرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

××××

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

نويسنده :عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:16  توسط فرشید نادری  | 

كافه نادري

توي كافه نادري كنج همون ميز بلوط
دو تا صندلي لهستاني هنوز منتظرن
تا من و تو بشينيم گپ بزنيم مثل قديم
شب بشه مشتريا تا آخرين نفر برن
 ما هميشه اولين و آخرين بوديم عزيز
هم تو تابستون داغ هم تو پاييزاي سرد
 تابلوي بسته و باز پشت شيشه ي در
بعد رفتن ما او كافه چي وارونه مي كرد
 چشمك ستاره ها رو مي شمرديم يادته ؟
 واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته ؟
من مثه سايه ي تو تو واسه من مثل نفس
هردومون براي همديگه مي مرديم يادته ؟
 دستامون تو دست هم گم مي شديم تو خواب شهر
دل ديوونه ي من هي قدمات ميشمرد
كوچه ها رو رد مي كردم تا خيابون بزرگ
 عطر ناب تو من رو تا آخر دنيا مي برد
 حالا تو نيستي اين كوچه صدام نمي زنه
حالا تو نيستي بي تو ديگه كافه كافه نيست
ديگه هيچ ستاره يي جرات چشمك نداره
 حتي جاي تن تو رو تن اين ملافه نيست
چشمك ستاره ها رو مي شمرديم يادته ؟
واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته ؟
 من مثله سايه ي تو تو واسه من مثل نفس
هردومون براي همديگه مي مرديم يادته ؟
              

                                                                                                      يغما گلرويی


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:1  توسط فرشید نادری  | 

اصل موضوع را فراموش نكن 1

مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .

روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .

روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»

او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم

                                                                                                      فرشید نادری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:3  توسط فرشید نادری  | 

ميخ هاي روي ديوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:1  توسط فرشید نادری  | 

عاليه
به خانه ي بد بخت ها نظر بينداز . اين شمشادها را كه اين طور سبز و خرم مي بيني ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح كرد. آن چند گلدان كوچك را حاليه غبار آلود است خودش مرتبا چيد . به ما گفت به آن ها دست نزنيد
روز بعد روزنامه اي دستم بود ، از من پرسيد در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم يك نفر در حدود جنگل ياغي شده است . از اين جواب آثار بشاشتي در سيماي پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند كرد ، گفت : معلوم مي شود آن ها را تحريك كرده اند . گفتم يك فصل از كتاب « آيدين » مرا در اين روزنامه نقل كرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را مي خواند . چند دفعه از گوشه ي درگاه نگاه كردم ديدم به دقت و حرص زياد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندي و يكه بودن پسرش خوشحال مي شد . اين آخرينمقالات و مكالمات من با پدرم بود . يك روز پيش از ورود مرگ . بعد از آن ديگر ...
به تو گفته بودم شب ديگر به مهمانخانه « ساوز » مي رويم . او را مي خواستم دعوت كنم
پدرم مي خواست زمين بخرد . خانه بسازد . ديدي عاليه ، عروس يك شاعر بدبخت ، چه خوب زمين كوچكش را ارزان خريد و ارزان ساخت
نيما .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:14  توسط فرشید نادری  | 

غريب آشنا

 تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
 تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
 تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
 چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
 غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
 بيگر دست منو ، تو او دستا
 چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
 بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام 

                                                                        

اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:8  توسط فرشید نادری  | 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:11  توسط فرشید نادری  | 

ارغوان

ارغوان شاخه همخون مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
 آفتابي به سرم نيست
 از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
 كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
 كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
 كه هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
 اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
 وين چنين بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان كهكبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من 

                                                                                 هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:48  توسط فرشید نادری  | 

در دست هاي تو
 دنيا
دروغين است
 چشمت همه آهن
 پايت همه ترديد
 دستت همه كاغذ
اين فردا كه فراز دارد م يبيني
قلب بزرگ ماست
 دريا درون سينه ام جاري ست
با قايق ترديد
 با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش مي شوند
 گل ها معلق در فضا
 يكريز مي گريند
 سنگين يك چيدن
سر پنجه ي بي اعتناي تست
 و قلب مغموم كبوترها
 در استكاك لحظه هاي دام
 با سرخي شفاف
 در انتظار مهرباني هاي چشمانند
پايت همه خسته
 دستت همه بسته
در من طنين آبشاران نيست
در درست هاي تو
دنيا دروغين است 

                                                                      

خسرو گلسرخی



 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:24  توسط فرشید نادری  | 

ای کاش پردیس کسانی را دعوت می کرد که فایده ای برای دانشجوی ایرانی داشت. امروز انقدر مشکل در ایران . قم و پردیس وجود دارد که  حضور مادر سه شهید فلسطینی هر چند قابل احترام است اما مسایل بسیار مهم تری برای یک دانشجوی ایرانی که در پردیس قم دانشگاه تهران درس می خواند وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:28  توسط فرشید نادری  | 

جاده گفتي يعني رفتن ؟
 جاده يعني تكرار همين واژه ؟
 دريغ
 دوست دانايم دانا باش
 كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
 كه تو بتواني با آساني
 چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
 كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
 جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
 جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
 جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
 رفت
رفت
همين

                                                

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:20  توسط فرشید نادری  | 

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم،
همان ديوارها و همان اتاقها، با پنجره های بسته ای آن بالا.
کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد.
کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،
که تا تمام نشود، زندگی نمی آيد.

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم،
همان باغچه و همان بام.
برگشتم تا کاری را تمام کنم،
نشد.
گم شدم ميان دالانهايش.
بی زندگی برگشتم،
و مرگ هنوز نيامده است.

در همه ی خوابهايم،
مرگ در می زند.

                                                      

آژند اندازه گر


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:17  توسط فرشید نادری  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:15  توسط فرشید نادری  | 

برخي از دستفروشان و دوره‌گردان قم روز شنبه دراعتراض به ممانعت شهرداري ازفعاليت آنان، در مقابل ساختمان شوراي اسلامي شهر تجمع كردند.

اين افراد كه حدود ‪ ۱۵۰‬نفر بودند، خواستار ايجاد تدابير لازم براي ادامه فعاليت با عنوان "جمعه بازار" در نقاط مختلف شهر شدند.

يكي ازاين افراد در گفت و گو با ايرنا گفت:اخيرا شهرداري مانع تراشي‌هاي زيادي براي فعاليت دستفروشان انجام مي‌دهد و اين موضوع موجب افزايش مشكلات اين قشر شده است.

"علي محمدي" افزود: دستفروشان،ازسرمايه كافي براي امرار معاش در محل‌هاي معين برخوردار نيستند در حالي كه فشارهاي شهرداري موجب بروز مشكلات معيشتي براي اين افراد شده‌است.

يكي ديگر از تجمع‌كنندگان گفت:اخيرا شهرداري،براي فعاليت‌هاي دستفروشان شرايط جديدي تعريف كرده كه بسياري از فعالان اين بخش از داشتن آن محروم مي‌باشند.

"رضا انصاري" ادامه داد: دراين شرايط ،محدوديت‌هاي زيادي در زمينه ساعت كاري و مكان فعاليت اين افراد در نظرگرفته شده كه اجراي آن امكان پذير نيست.

يك عضو شوراي اسلامي شهر قم نيز در اين زمينه گفت: شوراي شهر براي تامين امنيت و نيازهاي زايران،طرح ساماندهي دستفروشان را تصويب و براي اجرا به شهرداري ابلاغ كرده است.

"فاطمه عزلتي مقدم" ادامه داد: در اين طرح، شرايط سن، محل زندگي و سوء پيشينه دستفروشان درنظرگرفته مي‌شود كه اجرايي شدن آن موجب ساماندهي وضعيت ترافيكي شهر به ويژه مناطق شلوغ و پرازدحام خواهد شد.

مديرعامل سازمان ميوه و تره بار قم نيز در اين زمينه گفت: دستفروشان و دوره گردان،با تجمع در مناطق مختلف شهر از جمله،‪ ۴۵‬متري كشاورز،شهر قائم، يزدان شهر و شهرك امام خميني(ره) موجب سد معبر مي‌شوند.

"عباس اربابي" ادامه داد: ساماندهي اين افراد از مهمترين ضروريات براي خدمات رساني به مردم است و در اين راستا، شهرداري به بررسي وضعيت فردي، شرايط مكاني و زماني فعاليت اين افراد مي‌پردازد.

وي گفت: بااجرايي شدن اين طرح ، تنها دستفروشان داراي شرايط ، قادر به ادامه فعاليت در اماكن موسوم به جمعه بازار خواهند بود.

اين تجمع پس از موافقت مسوولين شوراي اسلامي شهر قم براي گفت وگو با نمايندگان معترضان و حل مشكل آنان پايان يافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:2  توسط فرشید نادری  | 

حضرت آيت‌الله لطف‌الله صافي گلپايگاني ازمراجع تقليد قم گفت: چادر زينت زنان و تيري بر چشم دشمنان اسلام مي‌باشد.

وي روز يك‌شنبه در ديدار با دانش‌آموزان دختر چهارمين جشنواره سراسري قرآن و عترت بسيج دانش‌آموزي افزود: مطمئنا زنان و دختران ما هرچه با حجاب‌تر باشند زمينه قرب و نزديكي به خداوند را پيدا مي‌كنند.

وي با بيان اين مطلب كه هيچ كتاب آسماني مانند قرآن به نقش زن درجامعه اشاره نكرده يادآور شد: نزول قرآن در زمان پيامبراكرم(ص) موجب شد تا رفتارهاي نادرست در رابطه با زنان به تدريج از بين برود.

وي با اشاره به اينكه اجراي دستورات قرآن كريم امري ضروري براي جامعه اسلامي مي‌باشد گفت: همه وظيفه دارند تا با اجراي دستورات اين كتاب‌الهي، آن را در جامعه نهادينه نمايند.

آيت‌الله صافي با بيان اين مطلب كه تنها راه نجات انسان‌ها، تمسك به‌قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است تاكيد كرد: با عمل به قرآن مجيد افراد در مسير سعادت و عزت قرار مي‌گيرند.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:1  توسط فرشید نادری  | 

بده ... بدبد ... چه اميدي ؟ چه ايماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد
چو بوي بالهاي سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
كرك جان ! بنده ي دم باش
 بده ... بد بد راه هر پيك و پيغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
كرك جان ! راست گفتي ، خوب خواندي ، ناز آوازت
من اين آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغين بود هم لبخند و هم سوگند
دروغين است هر سوگند و هر لبخند
و حتي دلنشين آواز جفت تشنه ي پيوند
من اين غمگين سرودت را
هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پيوندي ؟ چه پيماني ؟
كرك جان ! خوب مي خواني
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن
زدن پيمانه اي - دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني

مهدی اخوان ثالث


                                                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 22:1  توسط فرشید نادری  | 

عزيزم
 قلب من رو به تو پرواز مي كند
مرا ببخش ! از اين جرم بزرگ كه دوستي است و جنايت ها به مكافات آن رخ مي دهد چشم بپوشان ؟ اگر به تو «عزيزم» خطاب كرده ام ، تعجب نكن . خيلي ها هستند كه با قلبشان مثل آب يا آتش رفتار مي كنند . عارضات زمان ، آن ها را نمي گذارد كه از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ي طبيعي را در خودشان خاموش مي سازند .
اما من غير از آن ها و همه ي مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبيعت به من داده ، به قلبم بخشيده ام . و حالا مي خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزواي خود به طرف تو پرتاب كنم و اين خيال مدت ها است كه ذهن مرا تسخير كرده است
مي خواهم رنگ سرخي شده ، روي گونه هاي تو جا بگيرم يا رنگ سياهي شده ، روي زلف تو بنشينم
 من يك كوه نشين غير اهلي ، يك نويسنده ي گمنام هستم كه همه چيز من با ديگران مخالف و تمام ارده ي من با خيال دهقاني تو ، كه بره و مرغ نگاهداري مي كنيد متناسب است
 بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم
دوست كوه نشين تو
نیما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:50  توسط فرشید نادری  | 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
 هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟
اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم   

                                                               محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:44  توسط فرشید نادری  | 

پيكر «پوپك گلدره» بازيگر تلويزيون و سينما فردا در بهشت زهرا به خاك سپرده مي‌شود.

به گزارش فارس به نقل از پزشك بخش جراحي بيمارستان مهر،«پوپك گلدره»بازيگر تلويزيون و سينما 9 ماه پيش در پي حادثه رانندگي به كما رفت و دچار مرگ مغزي شد.

وي روز گذشته ساعت 18 در بيمارستان مهر درگذشت.«گلدره» فعاليت هنري خود را با بازي در تئاتر «پل »آغاز كرد و در فيلم ها و سريال‌هاي تلويزيوني متعددي چون ساعت خوش،دنياي شيرين دريا،موج مرده،آخر بازي و سيندرلا به ايفاي نقش پرداخت.او يكي از استعدادهايي بود كه آينده روشني برايش پيش بيني مي شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:42  توسط فرشید نادری  | 

در گذ شت پوپک گلدره بازیگر سینما و تلویزیون را به جامعه هنری پردیس تسلیت می گوییم

روحش شاد و یادش گرامی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:40  توسط فرشید نادری  | 

 

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
 محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
 كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست كه در قولي از آن ما نيست
تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم
تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست
 شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست
اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد
 از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست
 من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست
                       

                                                                           محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 3:20  توسط فرشید نادری  | 

مراسم سوم پدر اقای بستانی امروز در مسجدالنبی از ساعت ۴ الی ۶ واقع در شهرک سالاریه برگزار می گردد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:21  توسط فرشید نادری  | 

 

اسامي پذيرفته‌شدگان علمي آزمون كارشناسان رسمي قوه قضائيه كه روز يازدهم آذرماه سال جاري برگزار شده بود، امروز اعلام مي‌شود.

به گزارش سرويس صنفي آموزشي خبرگزاري دانشجويان ايران، اسامي دو هزار و 372 نفر پذيرفته شده در 35 رشته اين آزمون، روز دوشنبه بيست و دوم اسفند ماه در هفته‌نامه «بازار كار» درج مي‌شود.

بر اساس اعلام مركز امور مشاوران حقوقي و كارشناسان قوه قضائيه، از پذيرفته شدگان براي طي مراحل بعدي به صورت كتبي دعوت به عمل مي‌آيد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:14  توسط فرشید نادری  | 

جناب اقای مصطفی بستانی درگذشت پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترم تسلیت می گوییم

                                                                                                    جمعی از دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:13  توسط فرشید نادری  | 

در غمهای بزرگ شجاع باش و در غمهای کوچک , صبر پیش بگیر وقتی این کار سخت روزانه ات را به پایان بردی با آرامش به خواب برو خدا بیدار است

ویکتور هوگو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:8  توسط فرشید نادری  | 

معاون دانشجویی و فرهنگی دانشگاه تهران از پرداخت وام شرافتی به دانشجویان دانشگاه تهران خبر داد.

دکتر "قمصری" در گفتگو با خبرنگار دانشگاهی "مهر" افزود: صندوق قرض الحسنه حضرت محمد باقر (ع) با کمک خیرین، اساتید و کارکنان دانشگاه تهران راه اندازی شده و به ثبت رسمی رسیده است و به دانشجویان دانشگاه وام اعطا می کند.

وی اظهار داشت: این صندوق به دانشجویان مجرد از 50 تا 100 هزار تومان و به دانشجویان متأهل از 100 تا 200 هزار تومان وام می دهد و متناسب با سنوات تحصیلی دانشجویان و در طول تحصیل بازپرداخت آن را دریافت می کند.

معاون دانشجویی و فرهنگی دانشگاه تهران اضافه کرد: بازپرداخت وام 20 ماهه است اما به نسبت ترم هایی که دانشجو پس از دریافت وام در دانشگاه خواهد ماند، تغییر می کند.

وی تصریح کرد: متقاضیان این وام می توانند با مراجعه به معاونت دانشجویی دانشکده خود درخواست وام کنند و معاونت دانشجویی دانشکده ها نیز درخواست های وام را به شورای بورس صندوق ارائه می دهد. این شورا نیز با رعایت نوبت و بررسی های لازم وام را در مدت زمانی کوتاه یک هفته به دانشجو پرداخت می کند.

وی خاطر نشان کرد: با توجه به این که مسئولیت دانشجویان برای پرداخت وام ها بالا است و 90 درصد آنها بازپرداخت را به موقع انجام می دهند، دانشگاه نیز هیچ گونه ضمانتی را از آنها نمی خواهد، این وام شرافتی نام گرفته است.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:1  توسط فرشید نادری  | 

 

برخي اساتيد و دانشجويان بسيجي استان قم روز يكشنبه در حمايت از فناوري صلح‌آميز هسته‌اي در بيت حضرت امام خميني(ره) تجمع كردند.

آنان با سر دادن شعارهايي از جمله"انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست"، " نشست شوراي حكام فتنه آمريكاست "، " ملت اگر بميرد ذلت نمي‌پذيرد" و " مرگ بر آمريكا" از دولت و ملت ايران خواستند كه در مقابل زيادخواهي‌هاي دشمنان مقاومت كنند.

يكي از اساتيد حوزه و دانشگاه دراين مراسم‌گفت: مسوولان نظام در مقابل جنگ رواني دشمنان بايد مقاومت مدبرانه داشته باشند.

حجت‌الاسلام "حسن تلاشان" افزود: راههايي كه تاكنون در زمينه مسائل هسته‌اي پيموده شده‌است بايد تداوم پيدا كند.

وي خاطرنشان كرد: دشمنان از راههاي مختلف مي‌خواهند نظام جمهوري اسلامي را با بحران مواجه سازند.

وي اظهار داشت: جهان غرب براي اينكه ريشه ملت‌ايران را بخشكاند قصد دارد ما را از فناوري روز محروم كند.

تلاشان تصريح كرد: هر كشوري كه نتواند از علم و فناوري براي آينده خود ذخيره نمايد نابود خواهد شد.

وي گفت: جمهوري‌اسلامي بر خلاف ميل باطني دشمنان در زمينه توليد علم و نهضت نرم افزاري گامهاي بلندي برداشته و از نظر تكنولوژي نيز تامين شده است.

اجتماع‌كنندگان درپايان اين مراسم با قرائت قطعنامه‌اي ، دسترسي به فناوري صلح آميز هسته‌اي را حق ملت ايران دانسته و از مسئولان خواستند كه درمقابل دشمنان كوتاه نيايند.

قطعنامه ادامه يافته است: ملت عاشورايي ايران در مقابل زيادخواهي‌هاي غرب ايستاده و از حق مسلم خود در رسيدن به پيشرفت و توسعه تلاش خواهد كرد.

دربخش ديگري ازاين قطعنامه آمده است: دولتمردان و رسانه‌هاي گروهي بايد در جهت گسترش و تعميق بخشيدن به نهضت ملي هسته‌اي اقدامات لازم واساسي را انجام دهند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 21:53  توسط فرشید نادری  | 

 

خورشيد خانوم ! خورشيد خانوم ! شب اومده خواستگاري
 ما رو فراموش نكني ! رو عهدمون پا نذاري
خورشيد خانوم يه وقت نري كنيز ديو شب بشي
ساده نشي گول نخوري همسر مير غضب بشي
تو قصر ديو شب بايد با بي چراغي سر كني
اين همه عاشق بايد دوباره در به در كني
ما عمريه خاطر خواه نور شماييم به خدا
دنبال يه رشته از اون موي طلاييم به خدا
 خورشيد خانوم ! خورشيد خانوم
 خواستگارات قلابيه
به فكر قيچي كردن
 اون موهاي آفتابيه
ميگن شما منتظرين كه شب ستاره دار بشه
دل سياهش مثه ما عاشق و بي قرار بشه
خورشيدخانوم ! باور نكن اين كلك دوباره رو
ما خيلي وقته مي شناسيم اين شب بي ستاره رو
حتي اگه بگين : بمير !‌ شب جواب رد نميده
اين شب تاريك كلك هفتاد و هفتا جون داره
مي ميره اما دوباره تو قصه مون پا مي ذاره
خورشيد خانوم طلوع كنين
 تا اين شب اينجا نمونه
خروس واسه طلوعتون
 دوباره آواز بخونه

                                                                يغما گلرويی

 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 21:44  توسط فرشید نادری  | 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
 آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»
 پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»
                                                                          از دان كلارك
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 21:35  توسط فرشید نادری  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:25  توسط فرشید نادری  | 

اندر احوالات چتیست های حرفه ای                                            

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:22  توسط فرشید نادری  | 

 

زویا پیرزاد نویسنده و داستان نویس معاصر در سال 1330 در آبادان به دنیا آمد ، در همان جا به مدرسه رفت و در تهران ازدواج کرد و دو پسرش ساشا و شروین را به دنیا آورد. در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به چاپ رساند. " مثل همه عصرها ، طعم گس خرمالو و یک روز مانده به عید پاک" مجموعه از داستانهای کوتاهی بودند که با نثر متفاوتی خود مورد استقبال مردم قرار گرفتند. اولین رمان بلند زویا پیرزاد ، با نام : "چراغ ها را من خاموش می کنم " در سال 1380 به چاپ رسید . این کتاب با نثر روان و ساده ای که داشت جایزه های بسیاری را دریافت کرد .... از جمله : برنده جایزه بهترین رمان سال 1380 پکا ... برنده جایزه بهترین رمان 1380بنیاد هوشنگ گلشیری و برنده لوح تقدیر جایزه ادبی یلدا در سال 1380 و جايزه كتاب سال ايران در همين سال . داستان کوتاه " طعم گس خرمالو " هم برنده جایزه بیست سال ادبیات داستانی در سال 1376 شد. زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا....

آثار: در سال 1370 ، 1376 ، 1377 سه مجموعه از داستانهای خود را به نامهاى زير به چاپ رساند: " مثل همه عصرها" ، "طعم گس خرمالو" و "یک روز مانده به عید پاک" رمان اخير او: "چراغها را من خاموش مي كنم " 1380زویا پیرزاد دو کتاب هم ترجمه کرده است : " آلیس در سرزمین عجایب " اثر لوییس کارول و کتاب " آوای جهیدن غوک " که مجموعه ای از شعرهای آسیا

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 10:17  توسط فرشید نادری  | 

سلام محمد

اون خبري كه بهت دادم يادت نره

انجمن رو گفتم

باي باي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:4  توسط فرشید نادری  | 

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت 
                                                            

حميد مصدق

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:43  توسط فرشید نادری  | 

 

هر زني زيباست

        پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي
كني؟
     مادر  فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي
دانم!!!
     پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او
چه مي خواهد؟
     پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها
گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!
     پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي
راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
     يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت
مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
     خدا جواب داد
: من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند ؛
     به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را
تحمل كند ؛ به دستانش قدرتي داده ام كه
     حتي اگر تمام كسانش دست از كار
بكشند ،  او به كار ادامه دهد .
     به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به
فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند؛
     به او قلبي داده
ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام
     تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد
.

اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت ، بتواند از آن استفاده كند.
    
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش            جست و جو كرد ،
    
زيرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 1:35  توسط فرشید نادری  | 

 

« پسره‌‌ي احمق مگه نمي بيني كه شيشه‌ي مغازه را چه كثافتي گرفته؟ بي خودي نيست كه لباسهام چند هفته است همين طور پشت ويترين مونده وهيچ كس هم نگاهشون نمي كنه، براي اين كه تنبل بدردنخوري مثل تو نمي دونه كه شيشه بايد برق بيفته».

مرد پسرك را هل مي دهد به بيرون مغازه؛ مشتي روزنامه مي دهد دستش و پسرك در سكوت و خشم شروع مي كند به سائيدن شيشه ، آن را مي‌سايد ومي‌سايد و ساعت ها به همين كار ادامه مي دهد.

پسرك و مرد داخل مغازه نشسته اند ، چند بانوي جوان ِ زيبا پشت مغازه ايستاده‌اند و چشم از لباس‌ها بر نمي‌دارند. فروشنده سرذوق آمده به بيرون مغازه مي آيد تا از آن ها دعوت كند به درون بيايند؛ بانوي جوان تر به ديگري مي‌گويد:
« آه مي‌دانستم موهايم خراب شده ».

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 2:59  توسط فرشید نادری  | 

 

بهار بهار
صدا همون صدا بود
 صداي شاخه ها و ريشه ها بود
 بهار بهار
 چه اسم آشنايي ؟
صدات مياد ... اما خودت كجايي
 وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
 تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از قصل شكفتنم كرد
 بهار اومد با يه بغل جوونه
 عيد آورد از تو كوچه تو خونه
 حياط ما يه غربيل
 باغچه ما يه گلدون
 خونه ما هميشه
 منتظر يه مهمون
 بهار اومد لباس نو تنم كرد
 تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا كه مثل قصه ها بود
 خواب و خيال همه بچه ها بود
 آخ ... كه چه زود قلك عيديامون
وقتي شكست باهاش شكست دلامون
 بهار اومد برفارو نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
من و با حسي ديگه آشنا كرد
 يه حرف يه حرف ‚ حرفاي من كتاب شد
حيف كه همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
كه صب تا شب دنبال آب و نون بود

                                                           محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 2:10  توسط فرشید نادری  | 

محمد سلام دوباره

فاطمه زارعی که مقاله صهیونسیت ها رو داده بود اومد پیش من

شاکی بود چرا نصفه کار شده مقالش..حتما حتما فردا قسمت ۲ مقالش بزنیااااااااااااا

یادت نره از ما گفتن بود. زشته این جوری مقاله طرف نصفه بخوره

باي باي

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 2:16  توسط فرشید نادری  | 

محمد سلام

هر ۲ جبران خلیل جبران ها کار نشه

یکیش برای فرداس

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:59  توسط فرشید نادری  | 

بـــر بلنـــدی کوهی تنهـــا دو نفـــر عابـــد زندگی می کردند. آن دو همـــدیگر را دوست داشتنـــد و کار شان عبـــادت و ستایش پرودگـــار بـــود. دو عابــــد کاسه ای گلی داشتنــــد که تنهـــــا دارایی شـــان به حساب می آمــــــد. روزی روح خبیثی در قلب عابـــد بزرگتر وارد شد و اور ا نـــزد عابد جوانتــــر کشاند و به او گفت:ـ

مدت طولانـــی است کـــه باهم زنـــدگی میکنیم، زمان آن رسیـــده که از هم جـــدا شویم، بیا تا داریی خود را تقسیم کنیم. آنگه اندوهی سراپای عابـــد جوان را گرفت و گفت:

اندوهگین خواهم شد برادر، چنان چه مرا ترک کنی ، اما اگر لازم می دانــــی پس چنین  کن و او کاسه گلی را آورد  و به عابد بزرگتر داده و گفت: نمی توانیم آنرا تقسیم کنیم برادر، آن برای تو باشد.

عابد بزرگتر گفت: صدقه قبول نمی کنـــم ، هیچ چیز نمی خواهم جز آنچه برای من است کاسه باید تقسیم شود.ـ

عابد جوانتر گفت: اگر کاسه را بشکند برای تو یا من چه استفاده ای خواهد داشت؟ اگر موافق هستی  بیا در قرعه بیاندازیم.ـ

اما عابد بزرگتر ادامه داد:  من عدالت و آنچه از من است می خواهم، و من عدالت و سهم خود را به قرعه انداختن نم دانم کاسه باید تقسیم شود.  عابد جوانتر که نمی توانست بیش از این دلیل بیاورد گفت: اگر تو به راستی این چنین می خواهی و حتی اگر اراده به چنین کاری کرده ای ، پس بیا اکنون کاسه را بشکنیم.ـ

ناگهان چهره عابد بزرگتر به شدت به سیاهی گراید و فریاد برآورد : وای بر تو ای ترسو ملعون که حوصله مبارزه نداری.....ـ

از خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:55  توسط فرشید نادری  | 

 


یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:36  توسط فرشید نادری  | 

ارغوان شاخه همخون مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
 آفتابي به سرم نيست
 از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
 كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
 كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
 كه هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
 اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
 وين چنين بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان كهكبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من 
                                                                 (ه.الف.سايه)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 1:23  توسط فرشید نادری  | 

 

تا صبحدم به ياد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره كرديم تا سحر 
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشيد
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوي اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامي از نگاه تو خورشيد هاي شب
 نظم قديم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسيم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادي ام مپرس كه من نيز در ازل
همراه خواجه قرعه ي قسمت به غم زدم

                                                              حسین منزوی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:2  توسط فرشید نادری  | 

 

دكتر عبدالله رمضان‌زاده، دبير و سخنگوي دولت سابق، به شعبه‌ي سوم دادسراي كاركنان دولت احضار شد.

به گزارش خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، علت احضار رمضان‌زاده به دادسرا، مصاحبه‌هاي وي در طول دوران سخنگويي‌اش در دولت پيشين عنوان شده است.

رمضان‌زاده با دريافت اين احضاريه، روز يكشنبه در دادسرا حاضر خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 3:9  توسط فرشید نادری  | 

محمد برای ادبی این خلیل جبران جالبه

یادت نره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 3:2  توسط فرشید نادری  | 

 

در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.

یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود،آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در

باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به سخن در آمد و گفت"تویی،تو،دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را

بر ویرانه های زندگی من ساختی!

کاش می توانستم تو را بکشم."

پس دختر به صدا درآ مد و گفت"ای زن منفور و ای خودخواه پیر!که راه آزادی را بر من

بسته ای!که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد!

ای کاش می مردی!"

در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت"تویی عزیزم؟"

ودختر با مهربانی پاسخ داد "بله،مادر جان."

                                                                        جبران خلیل جبران
   

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:59  توسط فرشید نادری  | 

مطالب قدیمی‌تر