تبليغاتX
روزنامه دانشجویی کیان

روزنامه دانشجویی کیان

این وبلاگ مطالب روزنامه کیان را در اختیار شما قرار می دهد

سلام به همه دوستان قدیمی.

فقط میخواستم بگم که این خاطره هاست که میمونه.یه روز بشین فکر کن به روزهای گذشته چیزای قشنگی پیدا میکنی.امروز خیلی دلم گرفته ولی تنها چیزی که دارم همین خاطره هاست .امیدوارم دوستان قدیمی هم یه نیم نگاهی به گذشتشون داشته باشن.اومدم بگم من تک تک لحظه های با اونا بودن رو دوست دارم ...تیک تاک عقربه ها فریاد مرگ ثانیه هاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:48  توسط رضا میرزایی  | 

دل من ! باز مثل سابق باش
 با همان شور و حال عاشق باش 
 

مهر می ورز و دم غنیمت دان
 عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تا که کاسه ات را عشق
 از میان همه تو لایق باش 
 

خواستی عقل هم اگر باشی
 عقل سرخ گل شقایق باش 
 

شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش 
 

بار پارو و لنگر و سکان
 بفکن و دور از این علایق باش 
                                                 

                                                  هیچ باد مخالف اینجا نیست
                                                   با همه بادها موافق باش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:35  توسط فرشید نادری  | 

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی است
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نو میدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی
که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای
اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی است اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها، پاییز

شعر: مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:41  توسط رضا میرزایی  | 

سلام

بعد از چند ماه اینو نوشتم که بگم هنوز این اتش خاموش نشده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 1:49  توسط فرشید نادری  | 


[ 21 Dec 2006 ]   [ سيد عليرضا حجازي ] شكوه دنياي مجازي

بايد به زمان اجازه بدهيم که بگذرد، چرا که با گذر خود، می تواند از سويی ديدگاه هايمان را تلطيف کند و از سويی ديگر ما را نسبت به واقيت ها واقع بين سازد. پس چندان غير طبيعی نيست که ديواره های شکوه دنيای مجازی که امروزه انسان ها با استفاده از فناوری اطلاعات و ارتباطات برای خودشان ساخته اند، نه يکباره بلکه به تکرار فرو بريزد و خواسته های آنان را بر باد دهد.

نيازی به گفتن نيست که هميشه تفکر ما از آنچه که توقع داريم، به مراتب ضعيف تر عمل می کند. اين واقعيتی است که زمان با عبور خودش بارها به ما نشان داده است، اما چيز ديگری که هميشه ناکامی مان را دامن می زند، فراموش کردن همين اصل هميشگی است. در تب و تاب هر موضوع يا رويدادی، فکرها خسته مان می کنند و پايين تر از آنچه که قبلاً می انديشيديم به نظرمان می رسند، اما بعد از چند هفته يا چند ماه اوضاع عوض می شود؛ به ناچار با واقعيات کنار می آييم، بضاعتمان را در نظر می گيريم و به آنچه که در دنيای واقعی اطرافمان می بينيم، رضايت می دهيم و گاه خشنود هم می شويم، چون از اينکه می بينيم هنوز با ايده آل هايمان فاصله زيادی داريم، احساس غرور و خرسندی می کنيم و گمان می کنيم اين ايده آل ها تنها در ذهن خودمان جای دارند و هيچ کس ديگری نيست که از آن ها باخبر باشد.

با گذشت زمان حالا ديگر با واقعيت های جديدی کنار آمده ايم؛ چيزهايی ديده ايم که کم و بيش، داوری نسبی مان را سر و سامان داده اند. شايد دست زدن به قضاوت نسبی به لحاظ منطقی، به انفعال ما دامن بزند و ما را در رکود موجود نگاه دارد و جلوی پيشرفت و بازنگری مان را بگيرد، اما با توجه به واقعيت موجود و پذيرفتن اين اصل قطعی که ما خود به خود از اينکه هستيم، بهتر نمی شويم، دستمان را باز می گذارد تا به يک انتخاب ممکن دست بزنيم و به جای فشارهای بی نتيجه به ذهن خود و تحمل عذابی بی حاصل، از ميان آنچه داريم، چيزی را انتخاب کرده و از آن لذت ببريم. و باز همين گذشت زمان است که ممکن است وضعيت جديدی را برای ما بوجود آورد و ناگهان خود را در ميان آن بيابيم. اين وضعيت جديد هر چه که باشد، شايد بتوانيم آنرا "دنيای مجازی" بناميم. به بيانی ديگر وقتی از دنيای به ظاهر واقعی نا اميد می شويم يا حداقل ديگر به آن دسترسی نداريم تا بتوانيم آن را آنگونه که می خواهيم، تغيير دهيم؛ ناگزير به دنيای مجازی روی می آوريم. دنيای که در ذهن ما کاملاً واقعی به نظر می رسد.

تفکر درباره دنيای مجازی ما را به آن سوی مرزهای ذهنی مان انتقال می دهد و در کوچه و خيابان های انديشه آنقدر ما را می گرداند، تا سرانجام بتوانيم بگوييم، "رسيديم!" شايد در يک نگاه کلی تصاوير مجازی در حال گذر از جويبار ذهن برای آن کسانی که تابحال آنرا تجربه کرده اند، آنقدر مهم نباشد که بخواهند به آنها بيانديشند، چه برسد به آنکه درباره آنها با کسی صحبت کنند. چنين تصوری که اغلب به ذهن متبادر می شود، تصور اشتباهی هم نيست. ما هر روز و کماکان با همان آدم ها و جاهايی روبرو می شويم که به ظاهر قرار است وجودشان ما را تحت تأثير قرار بدهد؛ اما هميشه اينطور نيست. به بيانی ديگر اين اطرافيان و فضای پيرامون ما نيست که هميشه می تواند تأثيرگذار باشد، بلکه گاهی اوقات بر عکس است. يعنی اين ما هستيم که محيط خودمان را تحت تأثير قرار می دهيم. به هر صورت هم ما و هم اطراف ما در حال تعامل با يکديگر هستيم. درست است که نتايج و خروجی های اين تعامل هميشه برای ما ملموس نيستند، اما خود تعامل وجود دارد، حتی اگر آن را نبينيم يا حس نکنيم. شايد مکث های مکرر خودمان در حرکت از راهروی واقعيت به دروازه خيال، علت اصلی چنين وضعيتی بوده است، اما به هر حال بی آنکه خودمان متوجه باشيم، همواره در پلاسمايی نامريی غوطه وريم. اين پلاسماي نامريي همان شكوه دنياي مجازي است كه ما را مجذوب خودش ساخته است. شكوهي كه با دست هاي خودمان آن را پديد آورده ايم و به قدرت انديشه هم مي توانيم ديوارهاي آن را فرو بريزيم و آن را از نو بسازيم.

اما اين موضوع در دنياي فناوري اطلاعات و ارتباطات عيني تر است. ما از يك سو فناوري اطلاعات و ارتباطات را پديد آورده ايم و از سوي ديگر خود در آن گرفتار شده ايم. انسان به تعامل با چيزي وادار شده است كه دست ساخته ي خود اوست. دنياي مجازي بر مبناي آنچه كه فناوري اطلاعات و ارتباطات آن را براي ما بيشتر از هر زمان ديگري ملموس ساخته است، آنقدر واقعي و تحقق پذير جلوه كرده است كه ناگزيز به تعامل با آن شده ايم. در حقيقت دنياي مجازي و فضاي سايبر به جزئي از ذهن انسان امروزي تبديل شده است، چيزي كه از ابتداي تاريخ بشر تا كنون سابقه نداشته است. اين است شكوه دنياي مجازي. شكوهي كه هر لحظه با وزش نسيمي در ذهن ما در معرض فرو ريختن و بر پا شدن دوباره است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:57  توسط رضا میرزایی  | 

رسانه‌هاي ارتباطي و آزادي در عصر ديجيتال [ 27 Nov 2006 ]   [ پروفسور يحيي كمالي‌پور ]  
آزادي مفهومي نسبي است كه افراد، مؤسسات و دولت‌ها مي‌توانند تعاريف و تعابير متفاوتي از آن ارائه دهند.
تعريفي كه مورد پسند و قبول همگان باشد از آزادي وجود ندارد. چنين چيزي هم به عنوان آزادي مطلق كه در آن يك شخص بتواند بدون توجه به عواقب كار، هر چه خواست انجام دهد وجود ندارد. مردم در جوامع دموكراتيك طبعاً آزادند افكارشان را به صورت شفاهي يا نوشتاري بيان كنند، اما بايد به ياد داشته باشند كه هر اقدامي عكس‌العملي در پي دارد. به بيان ديگر، مسئوليت اجتماعي از عناصر مهم آزادي است. آزادي بدون مسئوليت هرج‌ومرج به بار مي‌آورد.

از روزنامه‌نگاران انتظار مي‌رود به عنوان نگاهبان حقيقت عمل كنند. بنابراين آنها بايد اجازه داشته باشند حقيقت را آشكار كنند و بايد از عهده آزادي و مسئوليتي كه براي تأمين منافع مخاطبانش از آن بهره مي‌گيرند برآيند. بايد اضافه كنم كه منافع مخاطبان اغلب با منافع ملي منطبق است.

آزادي مطبوعات جهان
سازمان ملل متحد در سال 1993 روز سوم ماه مه را روز آزادي مطبوعات جهان ناميد تا آزادي رسانه‌ها و حفاظت از حقوق روزنامه‌نگاران را در سراسر جهان ترويج كند. مثلاً در سال 2005 بيش از پانصد گزارشگر در كشورهاي مختلف بازداشت و زنداني شدند كه بسياري از آنها هنوز آزاد نشده‌اند. از جمله اهداف اصلي روز جهاني آزادي مطبوعات اين است كه به مقامات دولتي يادآوري كند آزادي برقرار كردن ارتباط از اصول بنيادي حقوق بشر است كه شامل روزنامه‌نگاران و رسانه‌هاي جمعي نيز مي‌شود.

مفهوم آزادي از حدود سال 1600 ميلادي كه گوتنبرگ چاپ را اختراع كرد و شيوه ابداعي او عمومي شد، مورد بحث بوده است. سيستم حروف متحرك گوتنبرگ توليد و انتشار مطالب چاپي را ممكن كرد. امروزه فناوري ارتباطات ديجيتال در حال به چالش كشيدن شيوه‌هاي سنتي انديشيدن، مرزبندي‌هاي فيزيكي ميان دولت-ملت‌ها و همچنين نهادهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي است. عصر ديجيتال –كه طليعه آن را تكنولوژي كامپيوتر و محيط وب نمايان كرده است- فرصت‌هاي بي‌شماري در اختيار اشخاص، گروه‌ها و سازمان‌ها مي‌گذارد تا نظرات خود را از طريق وبلاگ‌ها، چت‌روم‌ها، MySpace، YouTube و ديگر زمينه‌هاي ابتكاري و تعاملي، به صورت آزادانه بيان كنند. بنابراين امكان كنترل سيل اطلاعات در داخل و خارج مرزهاي جغرافيايي دولت‌-ملت‌ها به شكلي روزافزون براي دولت‌ها دشوار مي‌شود.

رسانه و عيني‌گرايي
مفهوم عيني‌گرايي از دهه 1980 ميلادي تاكنون موضوع بحث بوده است. منتقدان رسانه‌ها، عيني‌گرايي را افسانه مي‌دانند، در حالي كه سايرين به آن به عنوان يك مسئوليت حرفه‌اي مهم روزنامه‌نگاري مي‌نگرند. عيني‌گرايي يعني گزارش كردن رويدادها با روشي متوازن، منصفانه و بي‌غرض. بنابراين روزنامه‌نگاران براي اينكه عيني‌گرايانه گزارش كنند بايد تمام تلاش خود را براي فاصله گرفتن از ماجرا به كار گيرند و حقايق را بدون دخالت دادن عقيده يا نظر خود گزارش كنند. به بيان ديگر روزنامه‌نگاران حرفه‌اي مي‌كوشند نوعي آئين‌نامه داخلي و سنت پاسخگويي در قبال مخاطبان را بنا كنند. روزنامه‌نگار عيني‌گرا بايد تصويري دقيق و متوازن از جهان ارائه دهد. اگر اين تصوير دستكاري ‌شده يا مخدوش باشد، كاري نادرست و فريبكارانه صورت گرفته است.

در سراسر جهان نسبت به ادعاي عيني‌گرايي ترديد و بدبيني وجود دارد. سئوالي كه غالباً مطرح مي‌شود اين است: روزنامه‌نگار چگونه مي‌تواند از رويدادها، سياست‌هاي روزنامه، منافع شركت‌ها، منافع ملي، ارزش‌هاي اجتماعي، اصول شخصي و چيزهايي از اين دست فاصله بگيرد؟ مگر هر كس جهان را از ديد خود نمي‌نگرد؟ مگر رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران ناچار نيستند در چارچوبي فعاليت كنند كه غالباً توسط صاحبان و گردانندگان رسانه‌ها تعيين مي‌شود؟ معمولاً شاهديم روزنامه‌نگاراني كه از خط‌قرمز‌هاي نوشته و نانوشته مي‌گذرند در كشورهاي دموكراتيك از كار بي‌كار و در كشورهاي غير دموكراتيك بازداشت و زنداني مي‌شوند. البته تفاوت مهم اينجاست كه در كشورهاي دموكراتيك روزنامه‌ها و رسانه‌ها به دليل تخطي از هنجارهاي مورد انتظار تعطيل نمي‌شوند، اما بسته شدن روزنامه‌ها و لغو امتيازشان در كشورهاي غير دموكراتيك امري عادي است. اما با وجود گسترش دسترسي و محبوبيت اينترنت، معلوم نيست تا كي مي‌توان اينگونه روش‌هاي قهرآميز را به كار گرفت.

مهار كردن سيل اطلاعات در عصر ديجيتال به صورت تكليفي هراس‌انگيز درآمده است. پديده‌هاي «وب‌كست»، «پادكست» و «WiFi» به مرزهاي فيزيكي محدود نمي‌مانند و نمي‌توان آنها را با مسدود كردن به سادگي و به شكلي مؤثر كنترل كرد.

رسانه و مسئوليت
مفهوم «مسئوليت اجتماعي» از سال‌هاي دهه 1940 در ميان دانشگاهيان، روزنامه‌نگاران و منتقدان رسانه‌ها مورد بحث بوده است. بايد به ياد داشت كه بي‌طرفي، آزادي مطبوعات و مسئوليت اجتماعي رسانه‌ها موضوعاتي درهم‌تنيده‌اند و احتمالاً جنجالي‌ترين مباحث ارتباطات جمعي در دهه‌هاي اخير را تشكيل داده‌اند. هوادارن نظريه مسئوليت اجتماعي معتقدند روزنامه‌نگاران بايد تأثير گزارش‌هايشان را بر مخاطبان در نظر بگيرند و نسبت به ارزش‌هاي اجتماعي، اخلاقي، فرهنگي و عقايد خوانندگان، شنوندگان و بينندگان خود حساس باشند. ممكن است كسي بپرسد: «روزنامه‌نگاران چطور مي‌توانند به هزاران نوع عقيده و ارزش آگاه باشند»؟ پاسخ اين است كه آنها نمي‌توانند همه چيز را بدانند ولي بايد تا حد امكان كسب آگاهي كنند و همواره از خود بپرسند يك داستان، كاريكاتور، تصوير يا گزارش مشخص بر بخشي خاص از مخاطبان «چه تأثيري دارد»؟ «روي چه كسي تأثير مي‌گذارد»؟ و «به چه بهايي»؟ به بيان ديگر روزنامه‌نگاران بايد درك اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي خود را ارتقاء دهند. آنها نه تنها تأمين‌كننده اخبار و اطلاعات، بلكه درعين‌حال ثبت‌كننده دوران ما هستند.

اكثر كشورهاي غير دموكراتيك برداشتي تمركزگرايانه از ارتباطات جمعي دارند. بر اساس اين برداشت از روزنامه‌نگاران انتظار مي‌رود در قبال آنچه مي‌نويسند يا گزارش مي‌كنند مسئوليت اخلاقي و قانوني داشته باشند. به همين دليل در هر كشوري قواعد و مقرراتي هست كه بايد مراعات شود. اين مقررات معمولاً به «خط قرمز» تعبير مي‌شوند. يكي از دشواري‌هايي كه روزنامه‌نگاران، نويسندگان، برنامه‌سازان و هنرمندان در خاورميانه با آن روبرو هستند اين است كه اين خطوط قرمز به روشني تعريف نشده‌اند و مدام تغيير مي‌كنند. در واقع امروز ممكن است چيزي مجاز يا غير مجاز تلقي شود و فردا برعكس!

رسانه‌ها و دموكراسي
دموكراسي به مردم آگاه وابسته است و امروزه مردم براي به دست آوردن اخبار و اطلاعات درباره مسائل جامعه، كشور و جهان بيش از هميشه بايد به رسانه‌هاي عمومي اتكا كنند. به طور كلي ميزان كارايي يك دموكراسي به ميزان آزادي و مسئوليت‌پذيري رسانه‌هايش بستگي دارد.

البته هيچ ملتي در جهان كاملاً آزاد نيست و آزادي كامل مطبوعات نيز در هيچ كشوري وجود ندارد. آزادي يك مفهوم نسبي است و اين نسبيت درباره آزادي مطبوعات هم صدق مي‌كند. هر گونه آزادي، چه آزادي بيان، چه آزادي مذهب و چه آزادي مطبوعات، مفهوم خود را از جهت‌گيري اجتماعي مي‌گيرد. به بيان ديگر، رسانه‌هاي جمعي هر كشور را نمي‌توان جدا از ساختارهاي موجود اقتصادي و سياسي در آن درنظر گرفت. «از تفاوت‌هاي بنيادين بين سيستم‌هاي دموكراتيك و اقتدارگرا اين است كه نظرات گوناگون در يك دموكراسي، دست‌كم به لحاظ نظري، امكان مطرح شدن (يا تحمل شدن) دارند، در حالي كه در نظام‌هاي اقتدارگرا هرگونه انتقاد از قدرت حاكم سركوب مي‌شود (يا تحمل نمي‌شود)».

رسانه‌ها و سانسور
سانسور دولتي و خودسانسوري در سراسر جهان، حتي در كشورهاي دموكراتيك وجود دارد. رسانه‌هاي جمعي اغلب توسط دولت‌هاي حاكم به صورت عامدانه از پوشش دادن موضوعات مشخص منع مي‌شوند. ممكن است كسي بگويد دولت‌هايي كه ممنوعيت‌هاي كمتري بر آزادي‌هاي شخصي و آزادي مطبوعات تحميل مي‌كنند، نسبت به دولت‌هايي كه محدوديت‌هاي متعدد تحميل مي‌كنند واكنشي بازتر و منعطف‌تر به نظرات مخالف نشان مي‌دهند. از طرف ديگر مي‌توان گفت اعمال محدوديت از سوي حكومت بر رسانه‌ها، شهروندان را به سوي يافتن منابع خبري و اطلاعاتي جايگزين سوق مي‌دهد. از اين روست كه شهروندان در بيشتر موارد به سوي رسانه‌هاي خارجي (بين‌المللي) و به ويژه راديو، تلويزيون و اينترنت روي مي‌آورند. ماجرا اينجا تمام نمي‌شود، بلكه نوعي سوءظن عمومي و بدگماني به رسانه‌هاي داخلي –به‌خصوص آنها كه متعلق به حكومت هستند- بين اغلب مردم رواج مي‌يابد.

رسانه‌ها و ادراكات
جالب است كه در ايالات متحده و به طور كلي دنياي غرب اين گرايش وجود دارد كه فلسفه‌ها و كنش‌هاي رسانه‌اي را در كشورهاي در حال توسعه، مطابق با استانداردها و باورهاي مسيحي - يهودي تعبير كنند، بسنجند و قضاوت كنند. به عنوان نمونه كشورهاي غربي اصول و باورهاي مسلمانان را -كه يك‌پنجم جمعيت جهان هستند- رد مي‌كنند يا به آنها توجه نمي‌كنند. اهالي خاورميانه و كشورهاي اسلامي نيز نظام رسانه‌اي غرب (آمريكا) را به همين شكل تعبير مي‌كنند. مثلاً منتقدان مدل غربي ممكن است ادعا كنند رسانه‌هاي جمعي در كشورهاي صنعتي و توسعه‌يافته (مانند آمريكا، انگلستان و فرانسه) نمي‌توانند مسئوليت‌هاي اجتماعي را درنظر بگيرند. رسانه‌هاي غربي به قصد جذب مخاطب و ارضاي اشتهاي سيري‌ناپذيرشان براي كسب منفعت، به جامعه خود از طريق انتشار مطالب شورانگيزي كه با سكس، خشونت و هرزه‌نگاري پر شده است آسيب مي‌زنند.

رسانه‌ها و دگرگوني
ماهواره، اينترنت و تكنولوژي‌هاي گوناگون ديجيتال خوشبختانه وضعيت سابق را كه در آن عمدتاً سيل يكطرفه‌اي از اطلاعات از سوي كشورهاي غربي به سوي ساير نقاط جهان جريان داشت تغيير داده‌اند. امروزه بيشتر كشورهاي جهان، مي‌توانند از طريق مجاري متنوع ارتباطي مانند راديو، تلويزيون ماهواره‌اي و اينترنت به مخاطبان جهاني دسترسي داشته باشند. اين به راستي در تاريخ بشر بي‌سابقه است.

به عنوان نمونه، رسانه‌هاي غربي در جريان جنگ آمريكا و انگليس در افغانستان و عراق حامل اصلي اطلاعات و اخبار نبودند. در واقع شبكه تلويزيوني پرطرفدار الجزيره كه در قطر استقرار دارد به يك بازيگر عمده تبديل شد. همچنين تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي جام‌جم، العالم و سحر كه در ايران مستقر هستند در كنار شبكه‌هاي ديگري از مصر، اردن، كويت، سوريه، يمن، بحرين، تركيه، فلسطين، عربستان سعودي و جاهاي ديگر از طريق اينترنت و ماهواره به پوششي جهاني دست يافتند.

دنياي تازه و متفاوتي به وجود آمده است با هزاران فرصت تازه و هزاران مشكل بزرگ جهاني. مشكلاتي چون يأس فراگير، تبعيض، جنگ، قحطي و تضاد. تنها اميد براي رسيدن به آينده‌اي بهتر و صلح نسبي در چنين فضايي اين است كه حقوق بشر، آزادي بيان، آزادي مطبوعات، توزيع عادلانه ثروت، دسترسي عمومي به آموزش و بهداشت و همكاري‌هاي بين‌المللي از سوي همگان مورد توجه قرار گيرد.

آشكار است كه مرزهاي جغرافيايي دولت‌-‌ملت‌ها ، دست‌كم براي اطلاعات و ارتباطات، بي‌معني شده است. دولت‌ها بيش از اين نمي‌توانند شهروندان خود را در تاريكي نگاه دارند. اخبار با سرعت نور انتشار مي‌يابند و در فضاي اطراف كره زمين جريان دارند. در واقع يك راديوي ديجيتالي، يك ديش ماهواره‌اي ديجيتالي، يك تلفن همراه ديجيتالي، يك كتاب ديجيتالي، يك كامپيوتر ديجيتالي يا حتي يك پيجر به هر كس در هر جا امكان دريافت فركانس‌ها و تبديل آن به اطلاعات را مي‌دهد. در واقع تكنولوژي‌هاي ارتباطي مرزهاي مصنوعي را از ميان برده، رژيم‌هاي ديكتاتوري را به لرزه درآورده و ديوارهاي پنهانكاري را از ميان برداشته‌اند. دنيا به سرعت درحال دگرگوني است، اميدواريم به سوي آينده‌اي بهتر.

*پروفسور يحيي كمالي‌پور رئيس دپارتمان ارتباطات و هنرهاي خلاقه دانشگاه پوردو ايالت ايندياناي آمريكا و سردبير Global Media Journal است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:53  توسط رضا میرزایی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:38  توسط رضا میرزایی  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسيار مشتاقم تا از خاک گلويم سوتکی سازد.

گلويم سوتکی باشد در دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يکريز و پی در پی دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد.

تا بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 15:33  توسط رضا میرزایی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:55  توسط رضا میرزایی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:52  توسط رضا میرزایی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:49  توسط رضا میرزایی  | 

پرنده ي مهاجر

 اي پرنده ي مهاجر
 اي پر از شهوت رفتن
 فاصله قد يه دنياست
 بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرك ها
من تو فكر گله مونم
 تو پي عطر گل سرخ
 من به فكر بوي نونم
 دنياي تو بي نهايت
همه جاش مهموني نور
 دنياي من يه كف دست
 روي سقف سرد يك گور
 من دارم تو نقب شب جون مي كنم
 تو داري از پريا قصه مي گي
 من توي پيله ي وحشت مي پوسم
 واسه م از پرنده ها قصه مي گي
كوچه پسكوچه ي خاكي
در و ديوار شكسته
 آدماي روستايي
با پاهاي پينه بسته
پيش تو ، يه عكس تازه ست
 واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه ست
 توي يه ده صميمي
 واسه من اما عذابه
 مثل حس كردن وحشت
 مثل درگيري خورشيد
 با طلسم ديو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون مي كنم
 تو داري از پريا قصه مي گي 

 

                                                                      ايرج جنتی عطايی

                                           

بالای صفحه 

ايرج جنتی عطايی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:34  توسط فرشید نادری  | 

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:17  توسط فرشید نادری  | 

كرم شب تاب

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده.

و خدا كمي نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

××××

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.

 

نويسنده :عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:16  توسط فرشید نادری  | 

كافه نادري

توي كافه نادري كنج همون ميز بلوط
دو تا صندلي لهستاني هنوز منتظرن
تا من و تو بشينيم گپ بزنيم مثل قديم
شب بشه مشتريا تا آخرين نفر برن
 ما هميشه اولين و آخرين بوديم عزيز
هم تو تابستون داغ هم تو پاييزاي سرد
 تابلوي بسته و باز پشت شيشه ي در
بعد رفتن ما او كافه چي وارونه مي كرد
 چشمك ستاره ها رو مي شمرديم يادته ؟
 واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته ؟
من مثه سايه ي تو تو واسه من مثل نفس
هردومون براي همديگه مي مرديم يادته ؟
 دستامون تو دست هم گم مي شديم تو خواب شهر
دل ديوونه ي من هي قدمات ميشمرد
كوچه ها رو رد مي كردم تا خيابون بزرگ
 عطر ناب تو من رو تا آخر دنيا مي برد
 حالا تو نيستي اين كوچه صدام نمي زنه
حالا تو نيستي بي تو ديگه كافه كافه نيست
ديگه هيچ ستاره يي جرات چشمك نداره
 حتي جاي تن تو رو تن اين ملافه نيست
چشمك ستاره ها رو مي شمرديم يادته ؟
واسه تنهايي شب غصه مي خورديم يادته ؟
 من مثله سايه ي تو تو واسه من مثل نفس
هردومون براي همديگه مي مرديم يادته ؟
              

                                                                                                      يغما گلرويی


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 2:1  توسط فرشید نادری  | 

اصل موضوع را فراموش نكن 1

مرد قوي هيكل ، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند .

روز اول 18 درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار تشويق كرد . روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد ، ولي 15 درخت بريد .

روز سوم بيشتر كار كرد ، اما فقط 10 درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف شده است . نزديكش رفت و عذر خواست و گفت : « نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم ، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد : «آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟»

او گفت : «براي اين كار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم

                                                                                                      فرشید نادری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:3  توسط فرشید نادری  | 

ميخ هاي روي ديوار

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .

روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .

روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : « پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي . اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند . تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 22:1  توسط فرشید نادری  | 

عاليه
به خانه ي بد بخت ها نظر بينداز . اين شمشادها را كه اين طور سبز و خرم مي بيني ، پدرم با دست خودش آن ها را اصلاح كرد. آن چند گلدان كوچك را حاليه غبار آلود است خودش مرتبا چيد . به ما گفت به آن ها دست نزنيد
روز بعد روزنامه اي دستم بود ، از من پرسيد در آن چه نوشته اند ؟
جواب دادم يك نفر در حدود جنگل ياغي شده است . از اين جواب آثار بشاشتي در سيماي پدرم ظاهر شد ، پهلوان انقلاب سرش را بلند كرد ، گفت : معلوم مي شود آن ها را تحريك كرده اند . گفتم يك فصل از كتاب « آيدين » مرا در اين روزنامه نقل كرده اند . روزنامه را از دستم گرفت . آثار پسر شاعرش را مي خواند . چند دفعه از گوشه ي درگاه نگاه كردم ديدم به دقت و حرص زياد هنوز مشغول خواندن آن فصل است
چه قدر از برومندي و يكه بودن پسرش خوشحال مي شد . اين آخرينمقالات و مكالمات من با پدرم بود . يك روز پيش از ورود مرگ . بعد از آن ديگر ...
به تو گفته بودم شب ديگر به مهمانخانه « ساوز » مي رويم . او را مي خواستم دعوت كنم
پدرم مي خواست زمين بخرد . خانه بسازد . ديدي عاليه ، عروس يك شاعر بدبخت ، چه خوب زمين كوچكش را ارزان خريد و ارزان ساخت
نيما .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:14  توسط فرشید نادری  | 

غريب آشنا

 تو از شهر غريب بي نشوني اومدي
 تو با اسب سفيد مهربوني اومدي
 تو از دشت هاي دور وجاده هاي پر غبار
براي هم صدايي هم زبوني اومدي
تو از راه مي رسي ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، مي آيد همرات بهار
چه خوبه ديدنت ، چه خوبه موندنت
 چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت
 غريب آشنا ، دوست دارم بيا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
 بيگر دست منو ، تو او دستا
 چه خوبه سقفمون يكي باشه با هم
 بمونم منتظر تا برگردي پيشم
تو زندونم با تو ، من آزادام 

                                                                        

اردلان سرفراز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 2:8  توسط فرشید نادری  | 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:11  توسط فرشید نادری  | 

 

فردا سه شنبه ۲ خرداد شب شعری به همت جهاد دانشگاهی برگزار می شود . این مراسم در سالن همایش دانشکده حقوق از ساعت ۵ تا ۷ با موضوع آزاد برگزار می شود .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:39  توسط زینب وریج کاظمی  | 

ارغوان

ارغوان شاخه همخون مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
 آفتابي به سرم نيست
 از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
 كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
 كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
 كه هوا هم اينجا زنداني ست
 هر چه با من اينجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
باد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان
 اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟
 كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
 وين چنين بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
 وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان كهكبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من 

                                                                                 هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:48  توسط فرشید نادری  | 

 

عاشق می شوم یک خط در میان

با پلک زدن چشمانت

بگذار این پنجره تا ابد باز بماند

این افق

این دریچه ی وسوسه انگیز

بگذار تمام دفتر شعرم را خط خط خطی کنم

وقتی که بامنی

دیگر چرا واژه ها را تلف کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:17  توسط زینب وریج کاظمی  | 

 

 

یک روز خسته کننده داشتی واقعا گرسنه و تشنه ای می ری سلف می پرسی آقا ساندویچ داری ؟ جواب می شنوی نه ، تمام شده . یه نگاه می اندازی ببینی چی دارن که بخوری و از گرسنگی  نمیری چشمت می افته به پفک و چیبس زیر لب می گی ای بابا اسم این رو گذاشتن بوفه ...

این یکی از مشکلاتی هست که در دانشگاه  به واسطه نداشتن یک بوفه درست وحسابی و یا یک تریا با آن مواجه هستیم اما مثل این که آنرا یک امر عادی تلقی کردیم و فکر می کنیم اصولا دانشگاه در همین حد می تواند امکانات داشته باشد .

اگر سری به دانشگاههای دیگر بزنید خواهید دید که هر دانشکده ای به صورت مجزا یک سلف سرویس و یک بوفه دارد که در این بوفه ها انواع کبابها و  ساندویچ های گرم سرو می شود اما پردیس ما فقط تبدیل به چند دانشکده شد بدون آنکه تغییری در بعضی از امکانات خود بدهد .

خانم فروغی دانشجوی مدیریت 84 می گویند : " ما یه ترم غذای دانشگاه را خوردیم اما دچار معده درد و سوء هاضمه شدیم و به ناچار مدت 4 ماه است که ساندویچ می خوریم آن هم یک نوع ساندویچ تکراری  که اینجا می فروشند با کیفیت بسیار پایین و دیگر حالم دارد از این ساندویچ به هم می خورد ...

یکی دیگر از دانشجویان مدیریت به نام ه - م می گویند : معده ام نمی تواند غذای سلف را تحمل کند ، ساندویچ هم که از کیفیت نامطلوبی برخوردار است من به ناچار بیشتر روزها را گرسنه می مانم .

 

و باز خانم و-م یکی دیگر از دانشجویان پردیس می گویند : چرا اینجا نباید مثل خیلی از دانشگاههای دیگر آلاچیق داشته باشد و یک بوفه در محوطه دانشگاه که ما مجبور نباشیم برای نوشیدن یک لیوان چای فاصله ی بین کلاسها تا سلف را نرویم .

و اینجا پردیس دانشگاه تهران است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:7  توسط زینب وریج کاظمی  | 

در دست هاي تو
 دنيا
دروغين است
 چشمت همه آهن
 پايت همه ترديد
 دستت همه كاغذ
اين فردا كه فراز دارد م يبيني
قلب بزرگ ماست
 دريا درون سينه ام جاري ست
با قايق ترديد
 با ارتفاع موج ها ، شلاق
در من همه فانوس ها
خاموش مي شوند
 گل ها معلق در فضا
 يكريز مي گريند
 سنگين يك چيدن
سر پنجه ي بي اعتناي تست
 و قلب مغموم كبوترها
 در استكاك لحظه هاي دام
 با سرخي شفاف
 در انتظار مهرباني هاي چشمانند
پايت همه خسته
 دستت همه بسته
در من طنين آبشاران نيست
در درست هاي تو
دنيا دروغين است 

                                                                      

خسرو گلسرخی



 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 0:24  توسط فرشید نادری  | 

ای کاش پردیس کسانی را دعوت می کرد که فایده ای برای دانشجوی ایرانی داشت. امروز انقدر مشکل در ایران . قم و پردیس وجود دارد که  حضور مادر سه شهید فلسطینی هر چند قابل احترام است اما مسایل بسیار مهم تری برای یک دانشجوی ایرانی که در پردیس قم دانشگاه تهران درس می خواند وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:28  توسط فرشید نادری  | 

جاده گفتي يعني رفتن ؟
 جاده يعني تكرار همين واژه ؟
 دريغ
 دوست دانايم دانا باش
 كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
 كه تو بتواني با آساني
 چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
 كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
 جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
 جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
 جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
 رفت
رفت
همين

                                                

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:20  توسط فرشید نادری  | 

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم،
همان ديوارها و همان اتاقها، با پنجره های بسته ای آن بالا.
کاری تمام نشده انتظار مرا می کشد.
کاری که عمر کفاف تمام شدنش را نخواهد داد،
که تا تمام نشود، زندگی نمی آيد.

در همه ی خوابهايم همان خانه را می بينم،
همان باغچه و همان بام.
برگشتم تا کاری را تمام کنم،
نشد.
گم شدم ميان دالانهايش.
بی زندگی برگشتم،
و مرگ هنوز نيامده است.

در همه ی خوابهايم،
مرگ در می زند.

                                                      

آژند اندازه گر


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:17  توسط فرشید نادری  | 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

 عرفان نظر آهاري

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:15  توسط فرشید نادری  | 

برخي از دستفروشان و دوره‌گردان قم روز شنبه دراعتراض به ممانعت شهرداري ازفعاليت آنان، در مقابل ساختمان شوراي اسلامي شهر تجمع كردند.

اين افراد كه حدود ‪ ۱۵۰‬نفر بودند، خواستار ايجاد تدابير لازم براي ادامه فعاليت با عنوان "جمعه بازار" در نقاط مختلف شهر شدند.

يكي ازاين افراد در گفت و گو با ايرنا گفت:اخيرا شهرداري مانع تراشي‌هاي زيادي براي فعاليت دستفروشان انجام مي‌دهد و اين موضوع موجب افزايش مشكلات اين قشر شده است.

"علي محمدي" افزود: دستفروشان،ازسرمايه كافي براي امرار معاش در محل‌هاي معين برخوردار نيستند در حالي كه فشارهاي شهرداري موجب بروز مشكلات معيشتي براي اين افراد شده‌است.

يكي ديگر از تجمع‌كنندگان گفت:اخيرا شهرداري،براي فعاليت‌هاي دستفروشان شرايط جديدي تعريف كرده كه بسياري از فعالان اين بخش از داشتن آن محروم مي‌باشند.

"رضا انصاري" ادامه داد: دراين شرايط ،محدوديت‌هاي زيادي در زمينه ساعت كاري و مكان فعاليت اين افراد در نظرگرفته شده كه اجراي آن امكان پذير نيست.

يك عضو شوراي اسلامي شهر قم نيز در اين زمينه گفت: شوراي شهر براي تامين امنيت و نيازهاي زايران،طرح ساماندهي دستفروشان را تصويب و براي اجرا به شهرداري ابلاغ كرده است.

"فاطمه عزلتي مقدم" ادامه داد: در اين طرح، شرايط سن، محل زندگي و سوء پيشينه دستفروشان درنظرگرفته مي‌شود كه اجرايي شدن آن موجب ساماندهي وضعيت ترافيكي شهر به ويژه مناطق شلوغ و پرازدحام خواهد شد.

مديرعامل سازمان ميوه و تره بار قم نيز در اين زمينه گفت: دستفروشان و دوره گردان،با تجمع در مناطق مختلف شهر از جمله،‪ ۴۵‬متري كشاورز،شهر قائم، يزدان شهر و شهرك امام خميني(ره) موجب سد معبر مي‌شوند.

"عباس اربابي" ادامه داد: ساماندهي اين افراد از مهمترين ضروريات براي خدمات رساني به مردم است و در اين راستا، شهرداري به بررسي وضعيت فردي، شرايط مكاني و زماني فعاليت اين افراد مي‌پردازد.

وي گفت: بااجرايي شدن اين طرح ، تنها دستفروشان داراي شرايط ، قادر به ادامه فعاليت در اماكن موسوم به جمعه بازار خواهند بود.

اين تجمع پس از موافقت مسوولين شوراي اسلامي شهر قم براي گفت وگو با نمايندگان معترضان و حل مشكل آنان پايان يافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:2  توسط فرشید نادری  |